روز زايمان
سلام جيگرك من قربونت برم كه يه لحظه هم نميتونم ازت چشم بردارم چون دلم برات تنگ ميشه ديگه تمام قلب مارو پركردي خانمي خونمون با حضور تو يه رنگ ديگه گرفته خيلي وقته ميخوام بيام برات بنويسم اما كارهاي شما اجازه نميده آخه خيلي شيكمويي ماماني همش داري شير ميخوري الهي قربونت برم من ديگه امروز ميخوام برات بنويسم از روزي كه قدم سر چشم ما گذاشتي.... در تاریخ ٩٠/٧/٢٦ ساعت ١١:١٠ صبح روز سه شنبه با وزن ٣/٤٧٠ و قد ٤٩ و دور سر ٣٦ اون روز ساعت 5 صبح با عمه زري قرار داشتيم كه بريم بيمارستان برات گفته بودم كه به مامانجون نگفته بوديم ديروزش اونجا بودم الكي بهش گفتيم كه بابايي رفته تهران و منم تا شب پيششون بودم ...
نویسنده :
مامانی
13:53





